آتش عشق


آتشی دارم درون سینه ام

میچکد چون سیل اشک از دیده ام

روز و شب صبر و قرارام برده یار

کز لب او جام می نوشیده ام

جانم آید  بر لبم قت فراغ

کز غم عشقش خماری برده ام

گیج و مست و منگ گشتم پیش او

در دو چشمش چشمه می دیده ام

حال زارم را نگر یکدم بمان

کز جدایی ها به شب نالیده ام

حال من بنگر مشو در بند یار

کز بلندی ها به زیر افتاده ام

کاش بودی می زدودی اشک چشم

بی کس و بی یاور و وامانده ام

یار اندر خواب ناز و من همان

عاشق زارم که تنها مانده ام

میکشم بر گیسویش دستم چوباد

یار خواب و باز رویا دیده ام

خواب ناید پیش چشم عاشقان

چون که اندر چشم آب افتاده ام

مهدی ار دلها امیری می بکرد

تا که دل دادم ذلیل افتاده ام